*  از شهرک بنی شیث تا ضاحیه
 
در سال 1952(1331ش) از پدری موسوی و مادری هاشمی، در «شهرک نبی شیت» از توابع بعلبک لبنان، فرزندی دیده به جهان گشود که نام «عباس» را برای او انتخاب کردند. پدرش از متخصصین معماری برج های مساجد بود.
 
پس از چند سال خانواده ایشان به «ضاحیه» می روند. قسمت جنوبی بیروت. سید، سال های اول مدرسه اش را در این منطقه می گذراند.
 
*  از لبنان تا فلسطین
 
 
به تدریج که به دوران نوجوانی گام می نهاد، بر اثر پرورشهای پرمایه والدین، استعداد خارق العاده و علاقه های درونی با فضیلتهای اخلاقی الفت پیدا کرد و با دردهای محرومان و مستمندان آشنا گردید. به همین دلیل، وجود بابرکتش از حرکت و تلاش برای افراد رنج دیده و محاصره شده در ستم و شقاوت لبریز می گردید و احساس دلسوزی و تعهد در قبال مسلمانان همراه با آگاهی دینی و پویایی سیاسی در او آرام آرام شکوفا می شد. از این جهت، وقتی به پانزدهمین بهار زندگی قدم گذاشت، در سال 1386 ه . ق مطابق با 1346 ه.ش و در جنگ ژوئن 1967م ، اعراب از رژیم صهیونیستی شکست سختی خوردند. سید عباس به جای اینکه در گوشه ای بنشیند، زانوی غم در بغل گیرد و در موجی از حزن و نگرانی فرو رود، به صفوف فداییان مجاهد جهت مشارکت در دفاع از فلسطین پیوست و پس از مدتی در حالی که مصدوم گشته بود، به وطن بازگشت. پدرش می گوید: وقتی فرزندمان از ناحیه پا دچار شکستگی گردید، همراه با مادرش به عیادتش رفتیم و از او پرسیدیم: سید عباس! چگونه قادری در چنین سنّی بلاها و شدائد را تحمل کنی؟
 
جواب داد: این راه سختیها و مقاومت در برابر آنها را از ما می طلبد و آن طریق ایثار و شهادت است!عاشق فلسطین است و از کشتار مردم، ناراحت و غمگین.
 
*  از سوریه تا بیروت
 
یکی از روزها، پدر سید، ایشان را در منزل پیدا نمی کند. بعدها می فهمند که سید، همراه چند نفر از برادران مقاومت لبنان، به سوریه رفته اند و در آنجا دوره های نظامی علیه رژیم صهیونیستی می بینند.
 
وقتی خانواده سید، این خبر را می شنوند، به سوریه می روند تا فرزندشان را برگردانند. زمانی که به محل آموزش می رسند، می بینند یک فلسطینی و یک تونسی همراه سید، از طناب هایی که با آن آموزش می دیدند، به زمین افتاده اند و کمر فلسطینی و پاهای سید شکسته است.
 
خانواده سید به او اصرار می کنند که همراه آنها برگردد تا پاهایش خوب شود. قبول نمی کند. به مسئول آموزش می گویند تا او را راضی کند. سید زیر بار نمی رود. بالاخره با التماس زیاد، سید را راضی می کنند که همراه آنها به بیروت برود تا پاهایش خوب شود.
 
*  از صور تا نجف
 
یکی از روزها از پدرش می خواهد که او را با «امام موسی صدر» آشنا کند. پدرش هم او را به دیدن امام موسی صدر می برد.
 
امام موسی صدر، از دیدن سید، خیلی خوشحال می شود و از شجاعت او خوشش می آید. سید مدت دو سال در محضر امام موسی صدر در صور می ماند و دروس حوزوی می خواند و آموزش می بیند.
 
بعد از دو سال، امام موسی صدر که سید را انسانی پرتلاش می بیند، به او می گوید: «دیگر جای شما اینجا نیست. به نجف بروید.» امام موسی صدر، برای سید، یک عمامه می آورد و بر سر او می گذارد. نامه ای هم به «سیدمحمدباقر صدر» در عراق می نویسد و سیدعباس موسوی را به او معرفی می کند.
 
علاقه شدیدی بین امام محمد باقر صدر و سید به وجود می آید. «سیدحسن نصرالله» هم با نامه امام موسی صدر، به نجف می رود.
 
*  عراقی یا لبنانی؟
 
اوایل، سید حسن نصرالله، سیدعباس موسوی را نمی شناخت. روزی به یکی از روحانیون می گوید می خواهم امام محمد باقر صدر را ببینم. آن روحانی به او می گوید: «امام محمد باقر صدر تحت مراقبت است. فقط یک نفر جرأت دارد تو را بیش ایشان ببرد و آن هم سید عباس موسوی است.»
 
به این ترتیب «سیدحسن نصرالله» با «سید عباس موسوی» آشنا می شود. اوایل، به علت تیرگی پوست سیدعباس، فکر می‎کند او عراقی است. اما بعد متوجه می شود که سید عباس هم، مثل او لبنانی است. سیدعباس، سیدحسن نصرالله را بعد از زیات حرم امام علی(ع) به نزد امام محمد باقر صدر می برد و به ایشان می گوید: «سیدحسن نصرالله می خواهد در اینجا زیر نظر شما آموزش ببیند و درس بخواند.»
 
امام محمد باقر صدر، مقداری پول به سیدعباس می دهد و به او می گوید که با این پول برای او عمامه و لباس روحانیت بخر و از امروز هم شما، استاد ایشان می شوید.
 
*  از عراق به بعلبک
 
رژیم عراق، قصد ترور سید عباس را می کند. همه علمائی که آن زمان تحت تعقیب رژیم عراق بودند، جمع می شوند و مخفیانه از عراق به لبنان می آیند.
 
سیدعباس، حدود شش ماه در روستایی می ماند و سپس به بعلبک می رود. در سال 1979 میلادی، در بعلبک حوزه ای برای ادامه تحصیل روحانیانی که به لبنان آمده بودند را تأسیس می کند. خانم ایشان به نام «ام یاسر» هم که در محضر «خواهر امام موسی صدر» آموزش دیده، حوزه ای به نام «الزهراء» برای خواهران تأسیس می کند.
 
سید عباس موسوی کلاسهای درسی بسیاری علاوه بر شهر بعلبک در روستاها و دهکده ها برگزار می کند و مشارکتی فعال و تأثیرگذار در برپایی مدارس، دوره های آموزشی و پرورشی دارد. نه تنها تمام وقت و توانش را در اختیار جوانان مؤمن قرار می دهد، بلکه تمام توجّه خویش را معطوف آنان می سازد. با آنان دیدار می کند و در گردهماییهای این قشر پرتحرک و بانشاط، با هیجان و اشتیاق فوق تصور حضور می یابد و محبّتی پدرانه و عطوفتی مشفقانه در خصوص آنان ابراز می دارد و در شرایطی کاملاً صمیمی و فضایی خودمانی و دوستانه جوانان را از تعلیمات قرآنی و فرهنگ اهل بیت علیهم السلام بهره مند می سازد.
 
*  امام خمینی بر فراز تاریخ و جغرافیا
 
وقتی صهیونیست ها در سال 1982 بیروت را اشغال کرد، سیدعباس موسوی، همه آن مردان بزرگ و شجاع را جمع کرد و در همان سال 1982 مقاومت اسلامی را تأسیس کرد. با تشکیل حکومت اسلامی در ایران توسط امام خمینی، او که در صف مقدم جهاد علیه رژیم صهیونیستی قرار داشت با همفکری جمعی از علما و تعدادی از شاگردان خود، جنبش انقلابی حزب الله لبنان را تأسیس کرد و در سال ۱۳۷۰ خود دبیر کلی این حزب را بر عهده گرفت. موسوی با تلاش بسیار اختلاف ایجاد شده میان شیعیان جنوب لبنان و مردم فلسطین را برطرف ساخت و نقشه های رژیم صهیونیستی را برای این کار افشا کرد. سید عباس موسوی سال 1979 به ایران سفر کرد و از نزدیک با افکار امام خمینی هم، آشنا شد.
 
*  پرواز از تفاحتا
 
بعد از ترور «شیخ راغب حرب»، سیدعباس برای سخنرانی به کنار مزار ایشان می رود. بعد از سخنرانی، دستش را روی قبر او می گذارد و به «احمد» پسر شهید شیخ راغب حرب نگاه می کند و می گوید: «وصیتی داری که بخواهی برای پدرت برسانی؟»
 
سپس به نزد «شیخ عبدالکریم» اسیر آزاده شده از زندان رژیم صهیونیستی می رود. محافظان سیدعباس، متوجه هلیکوپترهای جنگی اسرائیلی می شوند که حالت عادی نداشتند. این را، به سید می گویند. سید، می گوید: «مگر ترسیده اید؟» محافظ ها به شوخی می گویند: «اگر شما از جان خودتان نمی ترسید، ما زن و بچه داریم.»
 
سید، خم می شود، سنگی را از زمین برمی دارد و به دست پسر پنج ساله اش حسین می دهد و می گوید: «با این سنگ، آن هلیکوپترها را بزن.»
 
سید عباس موسوی پس از ایراد سخنرانی در مراسم هشتمین سالگرد شهادت شیخ راغب حرب در جبشیت، به طرف بیروت حرکت می کند. همسرش «ام یاسر» و پسرش «حسین» نیز همراهش بودند. همسر سید، همیشه با او بود. چون سید به او گفته بود که من، شهید خواهم شد.
 
به منطقه ای به نام «تفاحتا» می رسند. ناگهان چند فروند هلیکوپتر، از پشت کوه هویدا می شوند و ماشین سید را موشک باران می کنند. بعد هم با یک موشک شش هزار درجه، ماشین سید را می زنند که مطمئن باشند، کسی در آن زنده نمی ماند.
 
دو محافظی که کنار سید نشسته بودند، فقط قسمتی از بدنشان می سوزد. اما شهید نمی شوند. آن دو محافظ، بعدها خوب می شوند و چهلم شهادت سید را هم می بینند. اما «سید عباس موسوی» به همراه «همسر» و «فرزندش» در سن ۴۰ سالگی در ۱۶ فوریه سال ۱۹۹۲ میلادی (۲۷ بهمن ماه سال ۱۳۷۱)  به شهادت می رسند.

ستاد جنبش انقلابیون کل کشور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *